۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه
موفقییت
کوتر ماهیان یا باراکوداها شکارچیان ترسناکی برای سایر ماهیان هستند। بدن آنها شبیه اردک ماهی است و دندانهای تیز و محکم و ترسناکی در آرواره های آنها وجود دارد।
محققان چند باراکودا را گرفتند و در یک آکواریوم بزرگ قرار دادند این نوع ماهیها بسیار درنده و وحشی هستند و میتوانند در عرض چند ثانیه شکار خود را تکه تکه کنند।بعد چند ماهی دیگر را به همان اکواریوم اضافه کردند। کوتر ماهیان آنها را در یک چشم به هم زدن بلعیدند سپس میان کوترماهیان و ماهیان دیگر یک شیشه ضخیم که در زیر آب نامرئی می نمود قرار دادند । فکر میکنید چه اتفاقی افتاد؟
آنها به سمت شکار خود حمله بردند اما شترق ق ق؟ با دماغ رفتند توی شیشه یک بار ده بار صد بار.....و بالاخره از شکار آن ماهیها دست برداشتندچون حمله به آن ماهیها با درد همراه بود।بعد از مدتی محققان شیشه را برداشتند । به نظر شما آیا کوترماهیها باز هم به سمت طعمه ها حمله ور شدند !؟
نه آنها به خاطر ترس از درد راضی به مرگ خود (از گرسنگی) شدند برخی از آدمها هم مثل کوتر ماهیها هستند.......
..... یعنی شما از پیروز شدن میترسید؟ به آن فکر کنید। مثل کوتر ماهیها نباشید که باعث مرگ خود در دنیای فراوانی شدند।شما در دنیای وفور نعمت زندگی میکنید و تمام ابزار و امکانات موفقییت را در اختیار دارید। کمی دقیق تر به خود و دور وبرتان بنگرید و از آنها استفاده کنید।
مجله موفقییت 178
ای کاش
۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه
درس زندگی
داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود. او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد. سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد . در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند. ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ... ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟ - خدايا نجاتم بده - آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟ - بله باور دارم كه مي تواني - پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ... لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد . فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ...و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محكم چسبيده ايد؟ آيا ميتوانيد رهايش كنيد ؟ درباره ي تدبير خدا شك نكنيد . هيچ گاه نگوئيد او مرا فراموش يا رها كرده است . و به ياد داشته باشيد كه او هميشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد
۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه
۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه
شعبان ماه زیباییها
۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه
پرچین
کجا قدم میزند ذهن گیج و منگم نمیدانم اما این را باور دارم که انچنان گامهای بیرمقم برروی برف و سرمای
خاطراتت تن خواهد سایید تا بوران زمانهای از دست رفته تن رنجورم را درنوردد و به اسودگیی برسم که همیشه در
خیال ارزویش را داشتم . اری من نه ان پرنده ای بودم که بر هر شاخه ای بیاسایم و بر هر... سجده کنم پس
کدامین گناه است که این چنین سردرگم حیاتم کرده و .....
نمیدانم شاید با تو درد دل میکنم یا شاید هم در گوش باد نجوا میکنم اما دوست دارم امسال بهار را از دریچه
چشمان تو ببینم پس تو هم بیا تا با هم دور از همه رنگها در بیرنگی های حیاتمان با هم سجده کنیم بر
آستانی که مهر سردرش با مهر زده شده و...
باورم نیست
باورم نیست که چشمی نگرانم ماندست
ردپایی ز من و همسفرانم ماندست
مشکی از چشمه زم زم برسانید به من
چارده قرن عطش روی لبانم ماندست
باز امد خبر از همسفر اتش و دود
لای هر صخره بگردید نشانم ماندست
از شب جاده بپرسید به من یادم نیست
کی دگر حنجره ای تا که بخوانم ماندست
شوق ارش شدنم نیست دگر ای مردم
روی دستم فقط ان تیر و کمانم ماندست
غزل سرخ دل سوخته ما ای دوست
یادگاریست که از همسفرانم ماندست
عبدالحسین رقمی
اشتراک در:
پستها (Atom)


