۱۳۸۸ مرداد ۱۱, یکشنبه

باورم نیست

باورم نیست که چشمی نگرانم ماندست
ردپایی ز من و همسفرانم ماندست
مشکی از چشمه زم زم برسانید به من
چارده قرن عطش روی لبانم ماندست
باز امد خبر از همسفر اتش و دود
لای هر صخره بگردید نشانم ماندست
از شب جاده بپرسید به من یادم نیست
کی دگر حنجره ای تا که بخوانم ماندست
شوق ارش شدنم نیست دگر ای مردم
روی دستم فقط ان تیر و کمانم ماندست
غزل سرخ دل سوخته ما ای دوست
یادگاریست که از همسفرانم ماندست
عبدالحسین رقمی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر